مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
186
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
لشگريان ، اسلحه خويشتن بگرفتند و تا نيمهء شب صبر كردند . پس از آن از چهار سوى بلشگر كفار احاطت كردند و بآواز بلند ، تكبير بگفتند . كافران ، ترسان و هراسان از خواب بيدار شدند و اسلحهء خويشتن بگرفتند و به يكديگر بيفتادند و تا دميدن صبح بسيارى از ايشان كشته شدند . آنگاه غريب با مؤمنان جنيان گفت كه : ببازماندگان كافران حمله كنيد . كه خداى تعالى شما را نصرت خواهد داد . در آن هنگام ، مرعش با قوم خود بكافران حمله كردند و غريب ، تيغ يافث بن نوح را كشيد و صفها از هم بدريد . در آنميان ببرقان در رسيد و او را بكشت و با ملك ازرق نيز بدانسان كردند . و هنوز ظهر نشده بود كه از كافران ، تنى زنده نماند . پس مرعش و غريب بقصر ابلق درآمدند و آن را خشتى از زر و خشتى از سيم يافتند و در آنجا خواستهء بىشمار ديدند . پس از آن بحرمسراى اندر شدند . ملك غريب در ميان زنان ملك ازرق ، دخترى ديد قمرمنظر . حلهء دربر داشت كه صد هزار دينار قيمت داشت و صد تن كنيزكان قمرمنظر در گرد او بود . غريب چون آن دختر بديد ، عقلش برفت و هوشش نماند . بيكى از كنيزكان گفت كه : اين دختر كيست ؟ كنيزكان گفتند : اين دختر ، كوكب الصباح ، دختر ملك ازرقست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، گفتند كه : اين كوكب الصباح ، دختر ملك ازرق است . آنگاه غريب روى بمرعش كرده ، گفت : اى ملك جنيان ، قصد من اينست كه اين دختر تزويج كنم . ملك مرعش گفت : اى ملك ، اين قصر با آنچه دروست ، مزد دست تست . كه اگر تو نبودى و اين حيلت نمىساختى ، برقان و ملك ازرق ، قوم ما را هلاك مىساختند . اكنون اين مال تست و اين دختركان ، كنيزكان تواند .